تبليغاتX
GOTVAND CITY
عکس های گتوند

گزارش تصویری جام جم 

 


گزارش تصويری حضور شاعران و اهالی فرهنگ در مقابل بيمارستان دی

images/20071030/m.jpg
 

ساعد باقری


 
 
 

 

ساعد باقری


 


محمدرضا عبدالملکیان


همسر و دختر زنده یاد قیصر امین پور



نقی سلیمانی - شهرام شفیعی - داوود غفارزادگان


طاهره ایبد (همسر بیوک ملکی)





احمد مسجد جامعی - دکتر شفیعی کدکنی


سهیل محمودی





دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی



دکتر صابر امامی


فاطمه راکعی




ابراهیم زاهدی مطلق و بیوک ملکی



زاهدی مطلق - دکتر محمود اکرامی فر - عبدالجبار کاکایی


اسماعیل امینی


پرویز بیگی حبیب آبادی


فریدون عموزاده خلیلی (سال‌ها سروش نوجوان را با قیصر و بیوک ملکی سردبیری کرد)



 بیوک ملکی و فریدون عموزاده خلیلی - روزگاری با قیصر، سروش نوجوان را سردبیری می‌کردند. عموزاده چندین سال قبل، از این تیم جدا شد. و امروز، قیصر برای همیشه جدا شد...



رضا اسرافیلی


بیوک ملکی

داوود غفارزادگان

موسی بیدج




عکس‌ها از حسين ابراهيمی ـ با تشکر از یوسف تادانه
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:40  توسط مسعود نوری   | 

مي‌خواهمت چنان كه شب خسته خواب را
مي‌جويمت چنان كه لب تشنه آب را

 محو توام چنان كه ستاره به چشم صبح
يا شبنم سپيده‌دمان آفتاب را

بي‌تابم آنچنان كه درختان براي باد
يا كودكان خفته به گهواره تاب را

بايسته‌اي چنان كه تپيدن براي دل
يا آنچنانكه بال پريدن عقاب را

حتا اگر نباشي، مي‌آفرينمت
چونانكه التهاب بيابان سراب را

اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي
با چون تو پرسشي چه نيازي جواب را

**************************************

با توام
ای لنگر تسکين!
ای تکان‌های دل!
ای آرامش ساحل!

 

با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طيف‌های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفش‌آبی!

با توام ای شور! ای دلشوره‌ی شيرين!
با توام
ای شادی غمگين!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!

هر چه هستی باش! اما کاش ...

نه، جز اينم آرزويی نيست:
هر چه هستی باش!

اما باش!

*****************************************

دست عشق از دامن دل دور باد!

مى توان آیا به دل دستور داد؟

مى توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادى از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بى گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مى دانست تیغ تیز را

در كف مستى نمى بایست داد

*****************************************

قطار مى رود

تو مى روى

تمام ایستگاه مى رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاى سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده هاى ایستگاه رفته

تكیه داده ام!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:30  توسط مسعود نوری   | 

دلیل خواستیم و رفت دل بیاورد، که گفته بود "اگر دل دلیل است، آورده‌ایم" و من لعنت می‌فرستادم به این اس‌ام‌اس های بد خبر... ساعت ۸-۹ صبح بود که یکی نوشت "قیصر هم رفت" و بعد خبر بعدی و بعدی... نمی‌خواستم باور کنم، واقعا این‌بار نمی‌خواستم باور کنم. برای همین بود که جدی نگرفتم. حتی وقتی آرش زنگ زد که قضیه جدی‌ست و اگر می‌توانی از یک منبع موثق بپرس باز این‌کار را نکردم. نمی‌خواستم خبر بدهند که... ولی دادند. خود آرش بود که اس‌ام‌اس زد، از رادیو هم خبر را شنیده است... حالا من بودم که باید بدخبری می‌کردم... نوشتم "گل‌ها دیگر آفتاب‌گردان نیستند" نوشتم "قیصر هم رفت" رفت... یکی نوشته‌ بود "این‌روزها که می‌گذرد هر روز، احساس می‌کنم که کسی در باد، فریاد می‌زند... قیصر امین‌پور مُرد".. آن دیگری " و قاف حرف آخر عشق است، آن‌جا که نام من آغاز می‌شود" یا حسین که نوشته بود "دیشب باران قرار با پنجره داشت، روبوسی آب‌دار با پنجره داشت، یک‌ریز به گوش او پچ‌پچ می‌کرد، چک چک چک چک چکار با پنجره داشت" و خواسته بود برای روح قیصر فاتحه‌ای بخوانیم. علیرضای آذر نوشته بود "ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود... حیف قیصر... حیف" و... همه توی بهت بودیم... بهت‌زده... اما قصه واقعی بود... قیصر امین‌پور، شاعر، مرد، باران،آفتاب‌گردان... تمام...!! مرده بود... مرده بود... رفت... 
شاید اتفاقی آخرین بار قیصر را در مراسم یادبود سید حسن حسینی دیدم... قبل‌تر هم چند بار دیده بودم‌اش... اما این‌بار فرق می‌کرد... قیصر پیرتر شده بود...پیر شده بود... مرد پیر شده بود... آن تصادف لعنتی رمقی برای "آقا معلم" نگذاشته بود.... "اگر دشنه‌ی دشمنان گُرده‌ایم"... و قیصر دشنه‌ی روزگار را خورده بود... که گفته بود "درد حرف نیست، نام دیگر من است..."
مثل همیشه اهل تشییع جنازه و مراسم یادبود نیستم... پس، فردا هم نخواهم رفت. شاید به سرم بزند توی یک نشریه‌ای برای قیصر امین‌پور ویژه نامه در بیاورم. ولی افسوس این‌که چرا وقتی نبود نکردم تا همیشه با من خواهد بود...

پرواز قیصر امین‌پور را به آفتاب‌گردان‌ها، شمعدانی‌ها و رود دز تسلیت می‌گویم... و به پرنده‌هایی که قیصر پرانتزشان را نبسته بود!

  • درد واره‌ها


دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان
درد می‌کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می‌زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

(قیصر امین‌پور)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:48  توسط مسعود نوری   | 

وداع با دكتر قيصر امين پور

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:37  توسط مسعود نوری   | 

 
2
*
*
*
*