|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:40 توسط مسعود نوری
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||
|
ميخواهمت چنان كه شب خسته خواب را
بيتابم آنچنان كه درختان براي باد بايستهاي چنان كه تپيدن براي دل حتا اگر نباشي، ميآفرينمت اي خواهشي كه خواستني تر ز پاسخي ************************************** با توام
با توام با توام ای شور! ای دلشورهی شيرين! هر چه هستی باش! اما کاش ... نه، جز اينم آرزويی نيست: اما باش! ***************************************** دست عشق از دامن دل دور باد! مى توان آیا به دل دستور داد؟ مى توان آیا به دریا حكم كرد كه دلت را یادى از ساحل مباد؟ موج را آیا توان فرمود، ایست! باد را فرمود، باید ایستاد؟ آنكه دستور زبان عشق را بى گزاره در نهاد ما نهاد خوب مى دانست تیغ تیز را در كف مستى نمى بایست داد ***************************************** قطار مى رود تو مى روى تمام ایستگاه مى رود و من چقدر ساده ام كه سال هاى سال در انتظار تو كنار این قطار رفته ایستاده ام و همچنان به نرده هاى ایستگاه رفته تكیه داده ام! |
|||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 8:30 توسط مسعود نوری
|
|
|||
|
|
|
|
|
دلیل خواستیم و رفت دل بیاورد، که گفته بود "اگر دل دلیل است، آوردهایم" و من لعنت میفرستادم به این اساماس های بد خبر... ساعت ۸-۹ صبح بود که یکی نوشت "قیصر هم رفت" و بعد خبر بعدی و بعدی... نمیخواستم باور کنم، واقعا اینبار نمیخواستم باور کنم. برای همین بود که جدی نگرفتم. حتی وقتی آرش زنگ زد که قضیه جدیست و اگر میتوانی از یک منبع موثق بپرس باز اینکار را نکردم. نمیخواستم خبر بدهند که... ولی دادند. خود آرش بود که اساماس زد، از رادیو هم خبر را شنیده است... حالا من بودم که باید بدخبری میکردم... نوشتم "گلها دیگر آفتابگردان نیستند" نوشتم "قیصر هم رفت" رفت... یکی نوشته بود "اینروزها که میگذرد هر روز، احساس میکنم که کسی در باد، فریاد میزند... قیصر امینپور مُرد".. آن دیگری " و قاف حرف آخر عشق است، آنجا که نام من آغاز میشود" یا حسین که نوشته بود "دیشب باران قرار با پنجره داشت، روبوسی آبدار با پنجره داشت، یکریز به گوش او پچپچ میکرد، چک چک چک چک چکار با پنجره داشت" و خواسته بود برای روح قیصر فاتحهای بخوانیم. علیرضای آذر نوشته بود "ناگهان چهقدر زود دیر میشود... حیف قیصر... حیف" و... همه توی بهت بودیم... بهتزده... اما قصه واقعی بود... قیصر امینپور، شاعر، مرد، باران،آفتابگردان... تمام...!! مرده بود... مرده بود... رفت... پرواز قیصر امینپور را به آفتابگردانها، شمعدانیها و رود دز تسلیت میگویم... و به پرندههایی که قیصر پرانتزشان را نبسته بود!
(قیصر امینپور) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 22:48 توسط مسعود نوری
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:37 توسط مسعود نوری
|
|
||