تبليغاتX
GOTVAND CITY
عکس های گتوند

از لابه لای همهمه و سرب...،

شاهرخ تندروصالح، روزنامه اعتماد:

شعر معاصر ایران پس از وقوع انقلاب بستری گسترده تر از پیش یافت؛ تنوع موضوعات، لحن اشعار، تجربه کردن قالب های مختلف شعری و پرداختن به مضامین و درونمایه های اجتماعی، عاشقانه، معترضانه و گاه نیز شخصی. آنچه که می توان از زلال این تجربه در زبان و اتفاقی که در درون ما افتاده است نتیجه گرفت همانا تولد شعری دیگر بود که امروز، خواهی نخواهی، بخشی از تجربه های گذار شعر فارسی در دوران معاصر را شامل می شود. لحن، قالب، مضامین و درونمایه این شعر را می توان مولود اندیشه هایی شاعرانه از ابتهاج، اخوان ثالث، فروغ، شفیعی کدکنی، خویی، شاملو و طاهره صفارزاده قلمداد کرد.

از سویی دیگر، چنین فضایی متحول کننده فرم درونی شعر و قالب های شعری است. کارنامه شعر انقلاب از این منظر کارنامه یی قابل تامل و قابل نقد و نظر هوشیارانه است. نقد و نظری که به نوبه خود همچنان محاق نشین سوءتعبیرهایی غیرحرفه یی در عرصه ادبیات توفنده امروز ما است. در این فضا، همزمان می توان ادامه ابتهاج، سیمین بهبهانی و قیصر امین پور را دید. اما، این شعری که به نام شعر انقلاب در مخیله و مجال رسانه های وطنی مشهور شد و در محاق نشست چیزی نبود که تجربه نشسته بر استخوان شاعرانش بیانگر آن بوده باشد. به عبارتی، این شعر، یعنی شعر انقلاب، پیش و بیش از آنکه شناخته شود، در زاویه غیظ و غضب گرفتار آمد و به برهوت سکوت کوچید.

روشنفکری منتظر همراه شدن با جهان درون مردمی که از سلطه و سلطه پذیری، از هر نوع و مدلش، دلخسته و سرخورده، روی برتافته بودند و به تالار آشوب زمانه رسیده بودند. قیصر امین پور یکی از مجموعه جوانان آن روزها بود که با شعر به جدال با خویش گم شده در «برهوت و بربریت تمدن» برآمد و حالا دیگر رفته است. بال هایش وا شده و رفته است تا ملکوتی که ته چشم هاش بود و همه را دعوت می کرد به مهربانی. او شاعر گمشده بزرگ قرن ما بود؛ مهربانی و زلالیت. غزل انقلاب وامدار اوست. اما چه فایده؟، می خواهم که نه غزل باشد و نه شعر و نه ادبیات.

چرا باید شاعر را توضیح داد؟ چه کسی اعتماد شاعر درون مرا برمی انگیزد ای الهه من؟، تو که سنگین سنگین بر سکوت هایم قدم می زنی و دستم را با مهربانی می گرفتی و بعد، ناگهان، در ازدحام وحشت آور خیابان های پایتخت سرگردان رها می کنی تا گم شوم و گم شوم و گم بشوم. بروم گم بشوم؟ شاعر گم شدنی نیست. ما گم می شدیم اما در شعر جان، خود خودمان را، زخمی شده این و آن می یافتیم و تاول هامان را تحویل می گرفتیم؛ قیصر برادری می کرد. توضیح می خواهید؟، شاعر توضیح دادنی نیست، شاعر نمی تواند حسش را، حس سوختنش برای ذره یی دوست داشتن دیگری را پنهان کند یا بر زبان براند. شاعر وقتی می خواهد چیزی را توضیح بدهد، با زبان خودش و واژ های حریری اش، دست و پا و دلش را گم می کند و چیزی می گوید که آنچه را که باید بگوید نیست و مثل یک عاشق، بی تاب می شود در دوری الهه اش و مثل یک قاصدک ناآرامی می کند و در رقص باد عیلان و ویلان می شود. قیصر دل بی تاب و قاصدکی اش را پنهان نمی کرد. نه در فرم نه در واژه اش.

می گفت اگر طالبید بروید فرم و قالب و درونمایه و اینجور حرف ها را در کتاب ها بخوانید، ولی با هم که می نشینید، خانه شاعران که هستید هم خانه ابرهایید. پس تو را به دوستی، به حق و حرمت مهربانی و دوستی، مهربان باشید، آیا مهربان بودیم؟ آیا هستیم؟ مهربانیم؟ چه چیزی شاعر را نامهربان می کند؟، او پرهیز را به من آموخت. به همه آنهایی که دوستش دارند. اجابت دیگران برایش زهر بود و لطف عتاب آلوده را می شناخت و پرهیز مان می داد. شاعران عاشق را پرهیز می داد از پذیرفتن لطف؛ خاصه لطف به انواع عتاب آلوده که غرفه هایش در زمانه ما در راسته های این خیابان و آن خیابان معرف حضورند.

اگر آنچه که اکنون در این بند بند ها به یاد قیصر محجوبم می نویسم در وصف شعرهای او باشد به خود او بازمی گردد که پنهان مانده نخستین است در شرور توهم بسیط مشتی متشاعر لفاظ و بندبازان حیاط خلوت کلمات دربه در. قیصر اگر شاعر انقلابی باشد که پایه هایش بر دوش مردم ماست، شاعری معترض است و دامنه اعتراضش، موضوعات بسیاری را درهم می نوردد؛ عشق، شور جوانی گم شده، آرزوها و امیدهای سوخته و خنجر از پس و پشت خوردن آدم ها از موجودات. وگرنه خیلی ها هستند که شعر های قشنگ قشنگ می گویند اما یافته های در بادشان و بافته هاشان بر ذهن و زبان ها رانده نمی شود و در فراموشی می میرند. از دل نیستند پس بر دل نمی رقصند و نمی نشینند. قیصر دلتنگ بود اما قیصر شاعر فراموشی نبود. با این حال، خیلی هایی که او را می شناسند به خاطر «شعری برای جنگ»اش می شناسند و بسیاری هم که او را نمی شناسند، به خاطر اسارت خودشان است در زیر سایه روح کش توهمی، که شاعر خزیده به زاویه سکوت را، متصل به جریانی می خواهد که برای شاعر جان و جربزه داری چون قیصر از اساس وجود نداشته، یعنی در وجود شاعر ریشه نداشته و ندارد. چون شاعر اگر شاعر باشد رنگ رخ آدم ها گیج و منگش می کند.

لازم نیست شاعر چیزی را توضیح دهد برای آنهایی که عمرشان صرف پر کردن گنجه های خالی روحشان با دروغ و تزویر می شود. آنهایی که دلشان با شعر آشناست و شاعر را آدمی وامانده و اسیر حقارت ها نمی دانند و اسیرش نمی خوانند می توانند به راحتی آب خوردن بروند و شعر «این روزها که می گذرد...» او را در ازدحام خیابان های بی درخت و عاشق پایتخت زمزمه کنند. قیصر شاعر خلوت بود. او از سال های آغازین دهه شصت، آن زمان که تازه پشت لب ما سبز شده بود، از چیز هایی حرف می زد که خیلی ها امروز می ترسند در خلوتشان آنها را مرور کنند. او شاعر انقلابی است که می بایست و می باید در درون آدم ها اتفاق بیفتد، تا آنها را از موجود بودن و اسیر زندگی نباتی بودن برهاند؛ عاشقانه هایش را بخوانید. قیصر شاعر موعود گمشده ماست. او جست وجوگر موعود بود. اما، انقلاب برای قیصر فرصتی نبود که بخواهد بنشیند و از پایش نان بخورد. او فرزند نخلستان و چاه های بی انتهاش بود. او حتی جلد شناسنامه اش هم درد می کرد. او شاعر دردهای ما بود...او شاعر دردهای ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:10  توسط مسعود نوری   | 

شاعری که نام کوچکش با حرف آخر عشق آغاز می‌شود، روزنامه شرق

نمی دانم مردم بی حوصله شده اند یا شاعران کلامی درخور ندارند. نمی دانم قیمت کتاب ها بالا است یا مردم آن قدر گرفتار شده اند که کمتر فرصت می کنند که کتاب بخرند. هر چه هست، امروزه تعداد شاعران ما از تعداد خوانندگان شعر ما بسی فراتر رفته است. نمی دانم خوب است یا بد. در این میان اما برخی هستند که در این قاعده نمی گنجند. اسمشان آبروی کتاب است و مردم با دیدن اسمشان روی جلد کتاب ها، هله ای درونی می کشند و بی توجه به قیمت پشت جلد، کتابشان را می خرند. برخی از جمله رفتگانند و تعداد انگشت شماری از آنها هنوز میان ما هستند و به قول آن شاعر آلمانی چه سعادتی برای ما که در جهانی نفس می کشیم که این فرزانگان کلمه و تصویر در آن نفس می کشند. قصدم نام بردن این تعداد انگشت شمار نیست. شاید تعداد این شاعران کمتر از تعداد انگشتان یک دست باشد که قطعاً چنین است. اما در سلیقه های مختلف، هر کس به فراخور حس خویش چند نفر شاعر محبوب خویش را نام می برد. چند نفری که نفس کشیدن در هوایی که آنها نفس می کشند، غنیمتی بزرگ است. اما هستند کسانی که نامشان در فهرست های مختلف تکرار شده است. قیصر امین پور یکی از این شاعران حرف های نگفته است. نام او را در فهرست کوچک بسیاری از خوانندگان و علاقه مندان شعر فارسی می توان دید. از هر گروه و هر قماش. فرقی نمی کند. حدیث دل یکی است و سخن عاشق یکی و شاعر مقیاس عبارت «حدیث عشق بگو به هر زبان که تو دانی» است. فرقی نمی کند که به چه زبان و مسلک باشی تا این حدیث را دریابی. چرا که آن چه از دل برآمده، بر دل می نشیند لاجرم. اما حدیث این ماندگاری و اشتیاق چیست؟ چرا در روزگاری که برخی با رفاقت بازی و بوق در کرنا کردن های پیاپی نمی توانند هزار نسخه از کتابشان را بفروشند، شاعری که تعداد حرف هایش در کل زندگی، به اندازه یک مصاحبه نیست، به چاپ چندم می رسد؟ چرا مردم این شاعر را دوست دارند؟ چرا منتقدان هم با او از سر دوستی درمی آیند و مجلات گوناگون چه آنهایی که در داخل به چاپ می رسند و چه آنهایی که در خارج برای چاپ یک شعر از این شاعر، سر و دست می شکنند؟ چرا ها بسیار و فرصت اندک. جواب ها هم دشوارتر. چرا که اگر جوابی قطعی می یافتیم خود نیز از این پله ها می رفتیم بالا و رمز جاودانگی را در می یافتیم. «پس کجاست؟ / چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده ام را / زیر و رو کنم: / پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار...پس کجاست؟ / چند بار / جیب های پاره پوره را / پشت و رو کنم / چند تا بلیت تا شده / چند اسکناس کهنه و مچاله / چند سکه سیاه / صورت خرید خوار و بار / صورت خرید جنس های خانگی... / پس کجاست؟ یادداشت های درد جاودانگی؟»دلیل هایی که می آورم تنها چیزهایی است که به ذهنم می رسد. در این قیاس، من تنها آن بیننده ای هستم که در تاریکی برای اولین بار به ملاقات فیل می رود و تنها قسمتی از آن را می بیند و می شناسد که خودش لمس می کند. من آن جست وجوگری هستم که در بیابان تکه آینه ای شکسته یافته است و فکر می کند تمام حقیقت را یافته است. من تنها از چیزهایی حرف می زنم که مرا به شعر، به شعر قیصر امین پور پیوند می دهد. گرچه برخی از شعرهایش را کمتر دوست دارم، اما فراوانند شعرهایی که حرف های به گل نشسته دلم بوده اند و توان گفتنشان نبود. من از حقیقت خودم حرف می زنم.

• چون آب روان

کسانی که ادعای نوشتن شعر دارند به دو دسته بزرگ تقسیم می شوند: آنهایی که حرفی برای گفتن دارند و آنهایی که از سر سیری می نویسند. ما را با دسته دوم کاری نیست. آنها از آن رو که حرفی برای گفتن ندارند، سخن را می پیچانند و عابران را سر پیچ های خطرناک می اندازند به دره های بی خیالی. اینها هستند که بحث فرم و محتوا را پیش می کشند و سخنشان آنچنان از محتوا خالی است که تنها به فرم دلبسته اند. اما دریغ که نمی دانند سخن بی محتوا درست شبیه همان است که گذشتگان آن را به «آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی» تعبیر کرده اند. در نوشته های آنها یک تصویر شاعرانه، یک حرف عاشقانه، یک تعبیر شاعرانه و حتی سرودی عامیانه نمی توان یافت. آن وقت از جماعت انتظار دارند که چرا نوشته های ما را نمی خوانید. آن وقت شکایت می کنند که چرا سطح فرهنگ این قدر پایین است. آن وقت بیانیه صادر می کنند که مردم ما از شعر امروز عقب افتاده اند. شعر آنها بیانیه می شود و فرم صادر می کند. اما برای کی؟ یا برای چی؟ شعری که خوانده نشود به چه کار آید؟دسته اول شاعران آنهایی هستند که حرفی برای گفتن دارند. حرف های نگفته ما را این شاعران می سرایند. اینها هستند که شعرهایشان لحظه های غم و شادی ما وصف می کند. شعر اینها را به خاطر می سپاریم. با کلمه های این شاعران به کوچه پس کوچه های خاطره می رویم و دریا نفس می کشیم. اینان شاعران واقعی اند. قیصر شعر فارسی، قیصر امین پور از جمله این شاعران است. او حالا بعد از پس پشت نهادن پیچ های خطرناک که به تنهایی و تنها به سحر عشق طی کرده، حالا به سادگی آب، سخن از توفان می گوید. سادگی شعر امین پور از آن نوع سادگی هایی نیست که به سطح محدود شود. حرف او در بطن ادامه می یابد و ما را به آن جایی می برد که کس به تنهایی نتواند رفت. کلمه های او قطب نمای عشق است، برای کسانی که ستاره قطبی لبخند را فراموش کرده اند و اکنون در گرد و غبار بتون و فولاد و ماشین دست و پا می زنند. او ما را به کودکی برمی گرداند. کودکان جهان همه شاعران بالقوه اند. ما این بار با کوله بار تجربه برمی گردیم و کودکی را دوباره می بینیم و تجربه می کنیم.سادگی در شعر امین پور به دو شکل خودنمایی می کند.نخست کودکانگی شعرها است و دوم صراحت و شفافیت کلمه هایشان. گیرم که پشت این کلمه های ساده، حرف هایی بزرگ، سر در حجاب برده باشند، اما بیننده آگاه، از ظاهر صدف، پی به دُر درون آن خواهند برد. این کلمه ها و عبارت ها آن قدر ساده اند که حس می کنید، شاعر گوشه ای نشسته و با شما حرف می زند، شاید اگر چنین دقیق کنار هم نشسته باشند، شعر بودنشان در سایه تردید قرار بگیرد: «...ای دریغ و حسرت همیشگی / ناگهان / چقدر زود / دیر می شود!» یا «باید برای آینه فکری کرد / گفتم که جای آینه این جا نیست / دیوار را / باید دوباره سیم کشی کرد / باید فضای طاقچه پشت پرده را / پر کرد / باید دم تمام درها را دید / باید هوای پنجره را داشت / زیرا بدون رابطه / با این هوا / یک لحظه هم نمی شود / این جا / نفس کشید» یا «می خواستم / شعری برای جنگ بگویم / دیدم نمی شود / دیگر قلم زبان دلم نیست / ... مثال ها فراوانند. نه می توان شعر ها را کامل نوشت و نه می توان تقطیع و شیوه نوشتن شان را رعایت کرد. مجبوریم تنها به دیدن پشت قالی قناعت کنیم. هرچند نمی توان از پشت قالی درباره نقش قالی سخن درستی گفت. اما به هر حال «کاچی بهتر از هیچی است»، اما.کودکانگی در شعر امین پور همان کشفی است که او در اشیا و امکانات اطرافش می کند. او خرقه عادت را از کلمه به در می آورد و ما را با خرق عادت، به سمتی پیش می برد که دیگر آن چیز ساده، ساده نیست. اگر آفتاب هر روز از سمت مشرق طلوع می کند، به این دلیل نیست که کاری بیهوده را می بینیم. این خود معجزتی است بس بزرگ. اگر ماه هر شب به یک هیبت خود را به ما نشان می دهد، از آن رو نیست که پدیده ای طبیعی را می بینیم، از آن رو است که زندگی ما پر است از اعجاز. ما بی خبر از این اعجازیم و غبار عادت چشمانمان را کور کرده است. شاعران واقعی کشف کننده این اتفاق هایند و آنها را دوباره به ما نشان می دهند. فرقی هم نمی کند که شیمبورسکا لهستانی باشد یا اکتاویو پاز مکزیکی. یا قیصر شعر ایران: «این روزها را دوست دارم / گاهی / - از تو چه پنهان- / با سنگ ها آواز می خوانم / و قدر بعضی لحظه ها خوب می دانم...» معمولاً اسم ها، اسم کوچک ما عادی ترین بخش وجود ما را تشکیل می دهند. اما ببینیم که امین پور چه طور این را نیز از دریچه دیگری می بیند: «و قاف / حرف آخر عشق است / آن جا که نام کوچک من / آغاز می شود.» کمی بعد در مورد بازی زبانی ای که در این شعر کوتاه و نه کوچک آمده خواهم نوشت. این مثال های کوتاه را هم بخوانید؛ به عنوان نمونه و مشتی از خروار: «لحظه ای که خسته ام / لحظه ای که روی دسته های نرم صندلی / یا به پایه های سخت میز / تکیه می دهم / مثل میهمان سر زده / پا به راه و بی قرار رفتنم / فکر می کنم / میزبان من / اجتماع کور موریانه هاست / موریانه های ریز / موریانه های بی تمیز / میزهای کوچک و بزرگ را / چشم بسته انتخاب می کنند / آه! موریانه های میزبان / ذهن میزهای ما / جای تخم ریزی شماست!» یا «گل های خانه تو را می شناسند / و با طنین خوش گام تو آشنایند / وقتی سروقتشان می روی / وقتی که با ناز / دستی به سر و گوششان می کشی / یا آبشان می دهی...»

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 7:50  توسط مسعود نوری   | 

نگاه دوم
تکمله يي بر قيصر امين پور
هوشيار انصاري فر

چند ماه قبل از درگذشت غم انگيز قيصر امين پور و به مناسبت چاپ آخرين مجموعه ايشان، «دستور زبان عشق»، دوستان هفته نامه شهروند صفحات پيوسته يي را به آن مرحوم اختصاص دادند. اين اقدام که روشن است در سال هاي اخير تجليلي کم سابقه از جانب نشريه يي مستقل در حق شاعري به حساب مي آمد، گويا في نفسه از نظر بعضي و از جمله تعدادي از دوستان سابق و لاحق آقاي امين پور اقدامي مشکوک و چه بسا برخاسته از سوء نظر جلوه کرده بود. شاعر گرامي جناب عبدالجبار کاکائي در بازتاب پرونده در شماره بعد، از جمله راقم اين سطور را به برخي ايدئولوژي هاي قديم و جديد منسوب کردند و سخنانش را يادآور تقسيم عالم و آدم به زيربنا و روبنا نزد آن ايدئولوژي ها دانستند.

همچنين ايشان در آن يادداشت ضمن مخالفت با يک تقسيم بندي ديگر يعني تقسيم شاعران به حکومتي و غيرحکومتي در عين حال اشاراتي کردند به يادداشت ديگري از اين قلم که در روزنامه زنده ياد «شرق» در باب خود حضرت شان مذکور شده بود. امروز که پس از درگذشت غم انگيز عضو اديب و نجيب باشگاه نويسندگان معاصرمان به سر مي بريم که مادر خاک از ما ستانده باز، شايسته است نکاتي در تکميل حرف و حديث هايم درباره او يادآور شوم.

عجالتاً تا روزي، بلکه روزگاري مجالي به طول و تفصيل بر حرف و حديث ها دهد. اولاً هر زمان سخن از شعر آقاي کاکائي، مرحوم امين پور و شمار ديگري از دوستان در ميان آيد، لاجرم بحث حکومتي بودن يا نبودن به ميان کشيده مي شود. بر هيچ کس و از جمله اين بنده حرجي نيست که چنين است. اصحاب قدرت و هنرمندان در حرکت به سوي يکديگر هرقدر ناچيز هر کدام به صورتي خطر مي کنند و علي القاعده جاي گله هم نيست که باري «لاجرم آنکس که بالاتر نشست/استخوانش سخت تر خواهد شکست». يادآوري مي کنم که من البته واضع يا هواخواه تقسيم شاعران نيستم علاوه بر اين آنجا سعي کردم بحث حکومتي بودن يا نبودن را در سطحي جز في المثل برخورداري يا نابرخورداري از کمک هاي مادي حکومت طرح کنم که بنا به اقوال در مورد مرحوم امين پور گويا موضوعاً منتفي است و اگر نبود هم مگر چه ايرادي داشت.

من سعي کردم در دوگانگي بحران زاي شعر مدرنيست فارسي در صد سال گذشته انگشت بگذارم. جاي ترديد نيست که اين شعر، شعري است به اصطلاح متجددانه و نسبتي ناگزير دارد با تجددي که پس از فروکش کردن جنگ جهاني اول، رفته رفته به صورت ايدئولوژي رسمي و پروژه يي تماميت خواه درآمد که محقق ساختن آن، سرلوحه سلطنت پهلوي شد. از سوي ديگر اگرچه بسياري روشنفکران جوان مشروطه خواه نقش کليدي در به سلطنت رساندن رضاخان و بعدها در نظريه پردازي و حتي اجراي مدرن سازي هاي عصر او داشتند اما نويسندگان معاصر ايران با حکومت او و پسرش هرگز از در آشتي درنيامدند و قاطبه ادبيات جدي معاصر پنجاه شصت سال به اين ترتيب غيرحکومتي ماند. روشن است که ادبيات و هنر و علي الخصوص شعر از همان ابتداي استقرار جمهوري اسلامي مورد توجه و تبادل نظر اصحاب راي قرار گرفت.

مجال گسترده تري لازم است براي بررسي اقوال و مکتوبات رجال آن عصر که از قضا رجال اين عصر هم محسوب مي شوند و موشکافي در چند و چون آنچه گذشت بر آن سال هاي سريع و حساس. في الجمله جمهوري اسلامي رودرروي تجدد رضاخاني قرار گرفت.

شعر مدرنيست موزون و ناموزون، از سويي نظر به نسبتي که با تجدد داشت، از جانب طيف هاي محافظه کارتر شاعران رسمي صدر انقلاب به تصريح يا به تلويح مورد سوءظن و گاه مخالفت قرار گرفت (و ايضاً قرار مي گيرد هم). از سوي ديگر از آنجا که در شعر موعود مورد نظر ابلاغ و بلکه تبليغ برخي معاني و تهييج و تحريک خواننده به استعلا اصل قرار گرفته بود و صورت و قالب، ناگزير فرع بر آن و البته در خدمت، مخالفت يا موافقت با اين قالب و آن قالب قديم يا جديد، قاعدتاً نمي توانست محلي داشته باشد. به اين ترتيب طبيعي بود که در شعر برخلاف قول مشهور هدف وسيله را توجيه کند. و اين بود که شماري از شاعران مورد تاييد آن سال ها و علي الخصوص شاعران جوان به قالب هاي جديد اقبال نشان دادند. قيصر امين پور از جمله اين شاعران جوان بود. روشن است که اين جنس جمال شناسي - صورت در خدمت محتوا- نه تنها فصل تازه يي را در شعر رقم مي زد بلکه ايشان را به صورتي طنزآميز ميراث خوار چپگرايان دهه هاي قبل مي کرد که آن روزها در صفوف ديگري ايستاده بودند. همچنين است مضمون تقابل شهر و روستا در شعر مورد تاييد آن سال ها که بحث در آن آقاي کاکائي عزيز را نيز به شدت برآشفته کرده بود.برگرداندن تقابل ساختگي «تجدد-سنت» به تقابل ديرين «شهر-روستا» و بخشيدن صبغه سياسي و حتي اخلاقي به آن، که با استقرار شهرنشيني جديد به ويژه در تهران به يک رسم رايج در روشنفکري معاصر بدل شد، نه ساخته پرداخته اين بنده است و نه مورد تاييد و تحسين او. از همه مهمتر اين مضمون زاييده سطرهاي آقاي امين پور و آقاي کاکائي و امثال ايشان نيز به حساب نمي آيد. از محمود دولت آبادي تا مهران مديري، از امين فقيري و غلامحسين ساعدي تا پرويز صياد، بسياري از خاص و عام در اين حلقه جاي مي گيرند. با اين حال نمي فهمم انکار وجود اين مضمون در شعر امين پور از کجا آب مي خورد. در يادداشت شهروند براي تاييد حرفم از شعرهاي قديم او مثال آوردم؛

دستمالم را افسوس

نان ماشيني

در تصرف دارد

(ص 137، گزينه اشعار)

در تورقي ديگر که بعداً در شعرهاي جديدتر او کردم مثال ديگري پيدا کردم که 22 سال پس از آن يکي سروده است. اين مثال که پشت جلد مجموعه «گل ها همه آفتابگردانند» چاپ شده، علاوه بر مضمون تقابل شهر و روستا چنان که افتد و داني حرف هاي ديگري هم با خواننده دارد.

افسوس خوردم که زودتر نديدم، و حيف است که اينجا عيناً نقل نکنم، تميناً و تبرکاً؛

مدينه فاضله

خدا روستا را

پسر شهر را...

ولي شاعران

آرمانشهر را آفريدند

که در خواب هم

خواب آن را نديدند
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:10  توسط مسعود نوری   | 

يادي از ياري مهربان
مرتضي کاخي

مهرماه 1369 بود.نوشته اي از قيصر امين پور براي من رسيد که شگفت زده ام کرد؛ منتظر نبودم که چون اويي - که حالا شاعر انقلاب و حماسه سراي جنگ تحميلي است - نوشته اي براي چاپ در کتاب «باغ بي برگي» که يادنامه شاعر «لحظه ديدار» - اخوان ثالث - است بفرستد. در آن زمان قيصر از قديسان قدوسي مآب آفاق و انفس ايران بود و اخوان شاعري - هرچند بزرگ - اما محکوم به شادخواري هاي نوجواني و جواني و حالا در محافلي مطرود و ممنوع.نوشته قيصر را با ولع تمام خواندم و خدايا، خداوندا، تو مي داني که سرگيجه گرفتم؛ يعني قيصر از کساني است که اهل خرد او را بزرگ بايد بدانند چون نام بزرگان را به زشتي نمي برد؟ نوشته را دوباره و سه باره خواندم و چشمانم را برهم گذاشتم و روي تخت خواب دراز کشيدم تا اين ورق زر را بتوانم هضم کنم.

با خود گفتم به قول سپهري؛ اين جوان بزرگ است و از اهالي امروز.باري، اکنون که پس از هفده سال و اندي چند روزي از درگذشت قيصر عزيز مي گذرد و او به قول يکي از شاعران «ديگر نمي تواند خرمالوهاي آويزان از درختان پاييزي را ببيند و لذت ببرد،...» نوشته او را با عنوان «لحظه ديدار» در کتاب «باغ بي برگي» - که اکنون به چاپ ششم رسيده است - پيش رو دارم و بار ديگر پي مي برم که اين غوغا و ازدحام و تلاطم بي نظير که اين روزها بر اثر مرگ او در محافل فکري و فرهنگي ايجاد شده است فقط به خاطر شعر او و استادي اش در دانشکده ادبيات دانشگاه تهران و مقالات و کتاب هاي تحقيقي اش نيست؛ بلکه در پس پشت اين آثار کتبي، يک انسان محکم و نجيب و آگاه و صاحب قريحه که به موجودي مانا و ناميرا تبديل شده است سنگر گرفته و تا آخرين لحظات زندگي جسمي اش در اين دنيا، از اين سنگر به غايت و درنهايت، حفاظت کرده است. البته اين غوغاي همه جانبه که متعاقب درگذشت آن انسان کم نظير ايجاد شده، مرا به ياد بيتي مي اندازد که بسيار دردناک اما بيدارکننده است؛

خوشا حالتً خوبً مرد سخندان/ که مرگش بود بهتر از زندگاني

آري و باري، حاليا بسياري از کسان هستند که به فکر او مي افتند اما... بگذريم.قيصر در اين نوشته نخست مي نويسد که «... نه... نمي توانم ننويسم. پس مي نويسم... شايد هم براي همين که مي توانم بنويسم...» آنگاه، با قلمي بسيار رسا و شيوا از خاطراتش با اخوان مي گويد که دانشجوي جامعه شناسي بوده و به ادبيات بسيار علاقه مند و در کلاس درس اخوان «ادبيات معاصر» شرکت کرده «... ولي عروض شعر نو را خوب نمي شناختم...

تا اينکه مقاله «نوعي وزن در شعر فارسي» را مثل قاره ناشناخته يي کشف کردم و از فراز آن چشم اندازهاي تازه يي را ديدم و همان چند سطر، چند سال مرا به جلو پرتاب کرد... خلاصه، يک نوجوان روستايي که شاگرد کلاس او هم نبود... کلماتي از قبيل شعر، روايت، سمبليسم، سياست، مردم، عوام، خواص و... بين ما رد و بدل شد... شايد براي اينکه مي خواستم بگويم من هم اين چيزها را مي دانم و او چه مهربانانه کلاس را رها کرده بود تا مرا مجاب کند، مرا که نگاهم مثل پروانه، «در فضاي باغ او مي گشت»، مرا که فقط او را مي ديدم و نمي شنيدم. و همين که «حديث مهربانش روي با من داشت» برايم کافي بود...» اينها و بقيه اينها را قيصر در مهرماه 1369 براي اخوان نوشته بود. «يادم هست که در آخر صحبت هايش پرسيد؛ تو خودت هم شعر مي گويي؟ من در آنجا چيزي نگفتم ولي بعد از کلاس که دانشجويان پراکنده شدند دفتري از سياه مشق هايم را به او دادم تا بخواند. هفته بعد لحظه ديدار با شاعر «لحظه ديدار» فرا رسيد... با دوستم در سايه مجسمه فردوسي ايستاده بوديم که «در آينه دوباره نمايان شد / با ابر گيسوانش در باد» و «به سان رهنورداني که در افسانه ها گويند»؛ «سلام بر شما». از داخل کيفش دفترم را بيرون آورد و به من داد و من از نزديک به همان تصوير دور خيره بودم، همان تصويري که نگاه نوجواني مرا بر روي جلد کتاب هايش خيره کرده بود... لحظه ديدار مثل «لحظه ديدار» کوتاه بود و به ياد ماندني. چيزهايي در پايان هر سياه مشق نوشته بود که هنوز آنها را دارم... آه... بگذريم.» «... گيرم که من آن چند جلسه را هم در کلاس او نشسته باشم. گيرم که او مرا نشناسد. ولي من که او را مي شناسم. من که با شعرهاي او نمي داني چه شب هايي سحر کردم...»

«... شعر يعني اين، و شاعر يعني دلي که دستور نمي پذيرد و دستي که تنها از دل دستور مي گيرد و گردني که تنها در برابر راستي خم مي شود و زانويي که تنها در برابر زيبايي آسماني با زمين آشنا مي شود...»

«با اين خط کشي که تو در دست گرفته اي و هر چه را بلندتر يا کوتاه تر بنمايد قطع مي کني، با اين قلمي - که نه - با اين تيغي که تو در کف گرفته اي چه بازوها که بايد قلم شوند. آن هم بازواني از اين دست که انگشت شمارند، اما اين خط کش تو تا قوزک پاي حلاج - نه - تا رد پاي حلاج هم قد نمي دهد...»

در دنباله اين مطلب قيصر جمله اي نوشت که وقتي متن هاي کتاب را براي بررسي به ارشاد دادم از من سوال کردند که منظور آقاي قيصر امين پور از اين جمله چيست و کيست؟ «... چرا يک لحظه فکر نمي کني که ممکن است خط کش تو کوتاه باشد وگرنه ديگران بي قواره نيستند. شايد هرچه هست از قامت ناساز و بي اندام ماست/ ورنه...»

اين جمله را به اطلاع قيصر- که هنوز او را نديده بودم- به صورتي رساندم و در پاسخ نوشت «در اينجا روي سخنم با آن دسته از محتسباني است که تيغ بي دريغ شان را از «رو» بي ريا بسته اند.»

من اين جمله را پاي متن قيصر وارد کردم و به ارشاد دادم. ارشاد اجازه چاپ داد و کتاب چاپ شد و چندين بار پس از آن هم چاپ شد و هم اکنون زير چاپ است. قيصر نوشته اش را با اين جملات تمام مي کند؛

«زيبايي، زيباست، و ديدن زيبايي از آن زيباتر و زيبا ديدن از هر دو زيباتر. آه. خامشي بهتر، ورنه من نزديک است به جايي برسم که بگويم انکار زيبايي، انکار خداست و آنگاه مي ترسم انکارم کنند.»

اين که پيش از اين گفته بودم قيصر ميان «خير» و «زيبايي» که متناظر و متضاد به نظر مي رسند- يعني مي گويند؛ يا «خير»، يا «زيبايي»، پيوندي استوار و به آيين ساخته است، از سر بازي با الفاظ نيست و نبوده است.

يادآوري مي کنم، اينها و بسياري ديگر را قيصر در مهرماه 1369 که تازه جنگ تحميلي خاتمه يافته بود و او ملک الشعراي انقلاب و جنگ بود، براي اخوان نوشته است. کسي از «زيبايي» با اين زبان بلند و عريان سخن مي گويد که هنوز بوي باروت هاي جنگ مشام او را آزار مي دهد. اگر فرصت کرديد تمام مقاله اش را بخوانيد و...

فاعتبروا يا اولي الابصار
نگاه اول
لبخندي همچنان محزون
بهاءالدين خرمشاهي

پنج، شش سال پيش بود که حادثه ناگوار تصادف اتومبيل براي امين پور پيش آمد و همه تکان خوردند. کليه هاي او به شدت آسيب ديده بودند اما چون از خودش حرفي نمي زد پس از مدتي گمان کردم که رسيده بوده بلايي و به خير گذشته. در همين ايام بي خبري ها بود که برايش شعري طنز آميز و اخوانيه سرودم که آغاز آن چنين است؛رفيق مشفق من قيصر امين پور است که نام نامي او عين امپراطور است

و ادامه شعر هم در دفتر شعرم به نام «زنده ميري» که در همين ايام از طرف نشر قطره منتشر شده آمده. اين شعر را برايش در تلفن خواندم. خنده هايي کرد که اکنون درمي يابم از سر حجب و درد و دريغ بوده است. پس از مدتي يعني شايد چهار، پنج ماه بعد پرسيدم؛«آقاي امين پور چرا جواب شعر مرا نمي دهي؟» اينجا بود که خنده محزونش را آشکارا ديدم. خنده اش خنده عذرخواهي و خاطرنوازي بود. گفت؛«از اين جور شعرها بلد نيستم.» اينجا بود که به حالش پي بردم. گفتم؛«عزيزجان، پس شوخي ما را جدي نگير.» بعدها نمي دانم خودش گفت يا از طريق ديگر فهميدم که پيوند کليه اش را کليه هايش نگرفته است و هفته يي يک يا دو بار دياليز مي کند. از بيماري قلب سليمش هم بعد از درگذشت او باخبر شدم و براي او دو مرثيه گفته ام. احساس مي کنم بايد منظومه بلندي بگويم تا به جاي يک برکه اشک دلم را خالي کند. در مرثيه اول گفته بودم؛ يک شهر يک کشور عزا دارد امين پور درد تو را داغ تو را دارد امين پور

رنج تنت روح تو را معراج بخشيد سوءالقضا حسن القضا دارد امين پور تاآخر که دوازده بيت بود اما آن را در شأن شاعري والا چون او نيافتم و چاپش نکردم و بار ديگر غزلي در سوگ او سرودم که دو بيت پايانش چنين بود؛

رفيق نيمه ي راهش نمي توانم بود/که زنده واره ام و پاي بر لب گورم

مرا چو نوحه به ماتم سراي او خوانيد /که خويش مرثيه ي قيصر امين پورم

لابد روح جاودانه اش از اين شعر و مرثيه ها و بهتر از اينها که ياران ديگرش سروده اند خبر دارد و همچنان لبخند محزون مي زند. در تابستان 1382 بود که دکتر غلامعلي حدادعادل پيش از برگزار شدن جلسه تکميل اعضاي فرهنگستان، با من گفت وگوي کوتاهي کرد.

گفت؛«امين پور را که مي شناسي؟» گفتم؛«البته.» گفت؛«قبولش هم که داري؟» گفتم؛«اختيار داريد. او بايد مرا قبول داشته باشد نه من او را.» گفت پس هر دو در جلسه درباره شأن والاي شعر و ادب او سخن مي گوييم و همين کار را کرديم. هر دو سخنان موثري گفتيم و نياز به هيچ مبالغه نبود.

عده معدودي از اعضاي محترم فرهنگستان که او را کمتر مي شناختند با حرف هاي ما بيشتر شناختند و او با راي بالايي به عضويت فرهنگستان زبان و ادبيات زبان فارسي پذيرفته شد. دوستان مشترک ديگرمان آقايان دکتر حسين معصومي همداني، استاد اسماعيل سعادت، استاد کامران فاني، استاد هوشنگ مرادي کرماني و يک دو تن ديگر هم همراه و همسان امين پور راي آوردند که اعضاي فرهنگستان کامل شد. البته هنوز جا براي يک نفر باقي بود. حضور اين عزيزان روحيه و رونق فرهنگستان و جلسات آن را بالا برد. امين پور در شوراي عمومي و عالي فرهنگستان روبه روي من مي نشست. همواره چهره مهربان و رنجديده اش را خندان مي ديدم و ديگر مي دانستم که به شيوه «با دل خونين لب خندان بياور همچو جام» يعني به توصيه حافظ رفتار مي کند. اظهارنظرهاي او کم اما پرمايه و مشکل گشا بود و پس از پايان جلسات هر وقت کلاس درس نداشت با هم همراه مي شديم. بقيه راه بحث شعر در ميان مي آمد. اکنون که گذشته نگري مي کنم مي بينم که تاب و توان نداشت بعد از جلسه سه ساعته فرهنگستان بحث کند و اگر با من هم کلام مي شد از حسن خلق و ادب ذاتي او بود. باري در مرثيه اول گفته بودم؛

پيغمبران بيش از همه محنت کشيدند دنيا چه ها بهر که ها دارد امين پور

عشق ابتدا دارد چنان که گفت سعدي

اما نگفت او انتها دارد امين پور

با درود به خوانندگان دردمند که همه همدرد هميم و با طلب غفران براي روح پاک و جاودانه اين شاعر بي همتاي دهه هاي اخير شعر فارسي.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 15:5  توسط مسعود نوری   | 

صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه قيصرامين پور
در باب ماندگي و ماندگاري
جنگ و صلح

ياسر نوروزي؛ با مرگ قيصر هر جمع و حزب و گروهي زير تابوتش رفتند و چند گامي و بيش و کم نزديک، همراه شدند. همدلي نبود؛ همراهي بود در تجليل مقام شاعر. پاره يي هم به رد و طرد شعر قيصر برآمدند و اينکه چرا پر و بال داديد و بيش از حد پرداختيد و مقامش چنين نبود و شعرش چنان.

شعر قيصر را در تبليغات حکومتي خلاصه مي کردند. بي مايه مي دانستند شعر شاعر را و دم از کوفتن بر طبل توخالي مي زدند. حجت مي آوردند که وجاهت قيصر به تبليغات حکومتي بند است و چند سالي که گذشت از سکه مي افتد. تو گفتي بر مسند تاريخ نشسته اند و مي بينند در خشت خام، آنچه ديگران در آينه مي بينند. در اين نوشته سعي دارم دستشان را بگيرم تا پايين بيايند از اين مسند، بلکه در يک مقام بنشينيم و تامل کنيم. خرد خود را داور کنيد و ببينيد ما هم قصد بالا رفتن نداريم.

حرکت و ديروز

شهريور 1360 اولين سال «سوره» است. پيش از انقلاب، «کانون فرهنگي نهضت اسلامي» به همت طاهره صفارزاده و موسوي گرمارودي بنا شده، جوانان همفکر گرد استادان جمع شده اند؛ ادبيات و نقاشي و فيلمسازي و شعر و داستان و در مجموع در کار هنر بسيج شده اند. «کانون فرهنگي نهضت اسلامي» به «حوزه انديشه هنر اسلامي» تغيير اسم مي دهد. «سوره» براي نام مجله انتخاب و بعد چاپ مي شود؛ «ويژه جîنگ»؛ «جïنگ اول». مجله يي حاوي شعر و گزارش و خاطره و نمايشنامه و طرح و تصوير که حجم بيشتر به شعر اختصاص دارد. اينجاست که به نام قيصر امين پور برمي خوريم؛ «شعري براي جنگ».

نه، قصدم تعريف و تمجيد از اين شعر نيست. پايه بحث بر اين پرسش استوار است که اگر شهرت قيصر تنها به بند و بست تبليغ بسته است، چرا از مجموعه شاعراني که در حوزه، اولين حرکت هاي شعر انقلاب را شروع مي کنند، تنها نام دو سه کس مي ماند. چرا شاعران ديگر چنين نمي شوند؟ تازه يادمان نرود، قيصر جزء کساني بود که در سال 66 در اعتراض به سياست هاي تحميلي حوزه، عطا بر لقايش فروخت و از اين مايه انباني ندوخت.

باري، از ميان شاعران «جïنگ اول» سه نفر شعر نو دارند؛ حسين اسرافيلي با شعر«کارواني همه بارش خورشيد»، عبدالله گيويان با «تبار خود را خوب مي شناسم» و قيصر امين پور با «شعري براي جنگ». در ميان کهن سرايان هم با پوزش از نام هاي آشنا و ناآشنا، هيچ نکته جديدي ديده نمي شود.

مهرداد اوستا، سپيده کاشاني، حميد سبزواري، نصرالله مرداني، سيميندخت وحيديان، پرويز بيگي حجت آبادي و حتي حسن حسيني آنقدر کهنه سروده اند که طعم کهن سرايي را هم از بين برده اند. البته درست است که از ميان اينها بعدها دو سه تن راهشان را مي يابند و زباني نوتر پيدا مي کنند اما شعر ديگران همچنان مي ماند و گامي جلوتر نمي نهد. از همين نخستين گام ها بر سر آنم که قيصر را در رتبه يي بالاتر ببينم. نگاهي اجمالي به شعر حسين اسرافيلي بيانگر زباني نسبتاً کهنه در قالب نيمايي است. شعر اسرافيلي بيشتر وزن دارد تا جوهر شعري. در اين قالب نو هم گويي تب و تاب قافيه رهايش نمي کند؛ «گزمه ها/ وحشتناک/ شاخه ها را که به دنبال ستاره بودند/ به سوي مذبح خون مي بردند/ و شبانه/ ياران/ بي که تسليم شوند/ صف به صف مي مردند».

انتخاب واژه ها به قدري سطحي صورت مي گيرد که گاهي با تغيير آنها مي توان به بندي خوش آواتر رسيد يا حتي برخي کلمات را حذف کرد. گزمه خود بار معنايي منفي دارد پس مي توان «وحشتناک» را قلم گرفت. در بند «شاخه ها» سکته يي ديده مي شود که نشان از شتابزدگي شاعر دارد. بين «مي بردند» و «مي مردند» هم تنها دغدغه قافيه به چشم مي خورد و بس. از اين دست شتابزدگي فراوان ديده مي شود. در شعر عبدالله گيويان لحظه هاي ناب هر چند اندک به چشم مي خورد؛ «پدرم/ در فياضيه شهيد مي شود/ مادرم/ در گيلانغرب/ خواهرم...از ماتم پست شبانه ي موشک/ بر اصالت دزفول/ شهيد مي شود.../ من خانواده ام شهيد مي شوند/ هر روز و/ ساعت و/ لحظه،» اما در نوع ادبيات تهييجي آن روزها تحليل مي رود. تمام اشعار اين مجموعه به اين سمت تمايل دارند. شاعران بيشتر سوداي چنگ و دندان نشان دادن به دشمن دارند تا شاعري. مجال اندک است و هر نامي که ببريم، نياز به تحليلي جداگانه دارد. اما به شعر قيصر که مي رسيم وضعيت متفاوت است.

فتح کامل نيست

«شعري براي جنگ» در ابتدا به شيوه ديگران حرکت مي کند اما در نهايت مي رسد به تفکري که قيصر پايان عمر در آن سير مي کرد. گويي اين شعر خود خلاصه زندگي فکري شاعر است. به روند شعر نگاه کنيد؛ «مي خواستم شعري براي جنگ بگويم/ ديدم نمي شود.../ بايد زمين گذاشت قلم ها را.../ بايد براي جنگ/ از لوله تفنگ بخوانم/ با واژه فشنگ» ابتداي شعر، همراه است با نوعي مانيفست به شيوه تهييج به همان سبک و سياقي که ذکر آن رفت. بعد شاعر دچار ترديد مي شود؛ «ديدم که لفظ ناخوش «موشک» را/ بايد به کار برد/ اما/ موشک/ زيبايي کلام مرا مي کاست» و بعد گويي دوباره دچار احساسات مي شود؛ «بايد که شعر خشم بگويم/ شعر مقاومت» آيا به واقع پس از اين قيصر شعر خشم و مقاومت مي سرايد؟ از شعر که چنين برنمي آيد. کليت ذهني و تنه اصلي شعر از جنگ گريزان است؛ «اينجا/ ديوار هم/ ديگر پناه و پشت کسي نيست.../ اينجا/ حتي/ از انفجار ماه تعجب نمي کنند،/ اينجا/ تنها ستارگان/ از بام هاي پر شده مي بينند/ که شب چقدر موقع منفوريست» و به تدريج به اوج بيزاري مي رسد؛ «آري/ شب موقع بديست/ هر شب تمام ما/ با چشم هاي زل زده مي بينيم/ عفريت مرگ را/ کابوس آشناي شب کودکان شهر/ هر شب لباس واقعه مي پوشد» تازه زماني که از خشم اوليه دور مي شود شعر زباني تازه تر مي گيرد و زيباتر آرايش واژگان در حرف «ش» و تناسب بين کابوس و شب بمباران که همچون کابوسي در شب اتفاق مي افتد و جان کودکان را مي گيرد. فضاي جنگ زده همچنان ادامه مي يابد و هر بار شعر با مضموني تازه تر جلوه گري مي کند؛ «اينجا سپور هر صبح/ خاکستر عزيز کسي را/ همراه مي برد،/ اينجا براي ماندن/ حتي هوا کم است» آنقدر فضاي شعر از فضاي فکري غالب دور مي شود که کم کم به اين فکر مي افتيم، شعر قيصر در اين مجموعه چه مي کند، «اخبار ديگري به تو مي گويم.../ از خانه هاي خونين/ از غصه عروسک خون آلود/ از انفجار مغز سري کوچک/ بر بالشي که مملو رؤياست» و در بند آخر بسيار مبهم به پايان مي رسد؛ «آيا رواست مرده بماني؟/ در بند آنکه زنده بماني؟/ ...تا بانگ رود رود نخشکيده ست/ بايد شهيد شد/ بايد شهيد شد» بايد شهيد شد. قيصر سر قيصري ندارد. سلاح به دست نمي دهد. مي خواهد از دنياي پيرامون فرار کند .

رفتگان

اما برسيم به پايين کشاندن پيشگويان ادبي از مسند تصميم تاريخ. بيشتر ادله اين گروه بر اين گفته استوار است که اگر تبليغ نبود، قيصر بدين پايه نمي رسيد. سوال اول از اين دسته اين است که چه کسي مي رسيد در خيل شاعران حال حاضر و دوم اينکه چرا قيصر باقي ماند از تمامي اين خيل؟ بيست و اندي از شعر انقلاب و هنر حوزوي ها مي گذرد. اگر تبليغي بود صرف تمام شاعران انقلاب شده بوده. چرا قيصر توانست در اين ميان راه باز کند؟ پاسخ به اين گفته صفحاتي مي طلبد بيشتر. تنها خواستم به يک پرسش برسم. از ميان تمام شاعران و نويسندگان رسانه يي، چرا قيصر (لااقل در نام) نزد ما پيش است؟ آيا حميد سبز واري، سپيده کاشاني، نصرالله مرداني (که خدايش بيامرزد) شاعر نبودند؟ مردم مي شناسند و مي خواهند و مي خوانند؟ جوهر شعر حکايت ديگري است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 14:30  توسط مسعود نوری   | 

 
2
*
*
*
*