|
|
|
|
|
تضمين خلوت مستان دل در گرو درد ونجستيم دوائي ره توشه فناشد نرسيديم بجائي سرمايه زكف رفت وندادندبهائي هيهات كه غم مانده ويك عمرجدائي درحلقه درويش نديديم صفائي در صومعه از او نشنيديم ندائي اي كاش سؤال دل من داشت جوابي وز دوست در اين سير ورا بود خطابي مايوس زه بركندن هر ستر وحجابي عالم همه بوده است دراين عمر سرابي درمدرسه ازدوست نخوانديم كتابي در ماذنه از يار نديديم صدائي درباغ جهان يك گل پاينده نچيديم بر دوش ، همه بار غم و درد كشيديم آخر به جهان از غم هجر تو خميديم وين نقد كه داديم در آخر چه خريديم در جمع كتب هيچ حجابي ندريديم در درس صحف راه نبرديم به جائي دروصل تو هم جامه وهم سينه درانديم مرغ دل وجان رابه هواي تو پرانديم صدجام بلابردل بيچاره خورانديم ازشوق تواين مركب وامانده برانديم دربتكده عمري به بطالت گذارنديم درجمع حريفان نه دوائي ونه ردائي اندر طلبت رفته زكف راحت وخوابم من مست جمال توام ار مست وخرابم ازخويش گذشتم كه بحق خويش حجابم من سائل ودر مانده به امّيد جوابم در جرگه عشّاق روم بلكه بيابم ازگلشن دلدار نسيمي ، رده پائي بايد كه زخودرست جز اين وصل محال است در باد فناگشت كه اين اصل كمال است فاني شدن محض سر آغاز وصال است اينجاست كه عالم همه انوار جمال است اين ما ومني جمله زعقل است وعقال است در خلوت مستان نه مني هست ونه مائي عليرضا گتوندي |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:26 توسط مسعود نوری
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 0:48 توسط مسعود نوری
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 0:34 توسط مسعود نوری
|
|
||